سليم بن قيس الهلالي الكوفي ( مترجم : افتخار زاده )

314

كتاب سليم بن قيس الهلالي ( تاريخ سياسى صدر اسلام ) ( فارسى )

ديگر از مردم كسى نمانده بود كه بيعت نكرده باشد جز على عليه السّلام و بنو هاشم و ابو ذر و مقداد و سلمان و تعداد اندكى از پيروان‌شان ، عمر به ابو بكر گفت : همهء مردم با تو بيعت كردند به جز اين مرد و خاندانش و اين چند نفر ، دنبالش بفرست تا بيعت كند . ابو بكر ، قنفذ پسر عموى عمر را دنبال حضرتش فرستاد و به وى گفت : اى قنفذ ! نزد على برو و به او بگو : به خليفهء رسول خدا پاسخ گوى ! قنفذ رفت و اين پيام را به على عليه السّلام رساند ، على فرمود : چه زود بر رسول خدا دروغ بستيد و بيعت خويش را شكستيد و مرتد شديد ! به خدا سوگند ! رسول خدا جز من خليفه‌اى نگذاشته است ، برگرد قنفذ ! تو قاصدى ، برو و به او بگو : على به تو مىگويد : به خدا سوگند ! تو مىدانى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و إله و سلّم تو را به خلافت نگماشته است . قنفذ نزد ابو بكر رفت و پيام را به او رساند . ابو بكر گفت : على راست مىگويد ! رسول خدا مرا به خلافت نگماشته است ، عمر خشمگين شد و از جا پريد و برخاست ، ابو بكر گفت : بنشين ! سپس به قنفذ گفت : برو نزد وى و به او بگو : امير المؤمنين ابو بكر را پاسخ گوى ! قنفذ رفت و پيام وى را به على عليه السّلام رساند ، على فرمود : به خدا دروغ مىگويد ، برو به او بگو : به خدا سوگند ! تو خود را به اسمى خوانده‌اى كه شايسته تو نيست ، براستى مىدانى كه امير المؤمنين كسى جز تو است . قنفذ برگشت و پيام على را به آن دو رساند . عمر خشمناك برخاست و گفت : به خدا سوگند ! من سبك سرى و سست نظرى وى را مىدانم ، تا او را نكشيم كارمان روبراه نشود ، بگذار سرش را برايت بياورم . ابو بكر گفت : بنشين . عمر سرپيچيد . ابو بكر او را سوگند داد . آن وقت نشست . سپس ابو بكر به قنفذ گفت : برو و به او بگو : ابو بكر را پاسخ گوى . قنفذ رفت و گفت : اى على ! ابو بكر را پاسخ گوى . على فرمود : من هم اكنون سرگرم كارى هستم ، من كسى نيستم كه وصيت دوست و برادرم را رها كنم و نزد ابو بكر روم و بر ستمى كه بر آن اجتماع كرده‌ايد نزديك شوم . قنفذ رفت و به ابو بكر گفت : عمر خشمناك از جا پريد و خالد بن وليد را صدا زد و به او و قنفذ دستور داد كه با خود